حكيم زجاجى
1060
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
هم از جام شاهى و آلات چين * كز آن بود نازنده گاه زمين به خروار بد جامه شش ره هزار * همه اطلس روم كرده به كار پسر داشت مادر به جان طالبش * لقب كرده بد باب بو طالبش همان دستش بود گريند تمام ( ؟ ! ) * به ديدار او كشورى شادكام ورا مادرى بد به فرهنگ و راى * زنى نيك مردانه كشورگشاى ورا سيده نام كرده پدر * همه تن خرد بد ، همه جان هنر در آن ملك مردانه مىكرد كار * در آن شغل بد مدتى روزگار خليفه لقب مجد دينش نهاد * به رفعت چو چرخ برينش نهاد ببد كودكى نيك و فرخندهپى * خليفه ورا داد اعمال رى فرستاد منشور و خلعت برش * به تاج كئى برد بالا سرش چو آب روان دامنش بود پاك * چو شمعى منور در اين تيرهخاك از او لشكر شاه خشنود بود * ز كارش همه خلق را سود بود رعيت ز عدلش تنآسان همه * ز گرگ دژآگاه ايمن رمه وزيرى پى پور برناى كرد * به صدر وزارت ورا جاى كرد لقب داد دستور شه را خطير « 1 » * همان بوعلى نام آن بىنظير به قاسم ( ؟ ) در آن دور مشهور بود * ز كار اندكى نامور دور بود چو شد سال رستم فزون از دو هشت * به باغ شهى سرو بالنده گشت بگرديد از مادر او وزير * بشد پيش بو طالب بىنظير ورا گفت مام تو سر بركشيد * مقام خود از چرخ برتر كشيد تو دست وى از كار كوتاه كن * خرد با دل خويش همراه كن به دو گفت رستم كه اين كار توست * خرد همدم و عقل كل يار توست چو دستور از كودك آن دم بخورد * به كار اندرآمد سرافراز مرد ز درگاه زن خلق را بازداشت * بر آن كارها خلق را برگماشت از اين گشت ترسنده كار . . . . . . . . . * ز كار اندرش گشت كوتاه چنگ همان مجد دوله برآورد يال * بباليد چون بر دو ده رفت سال
--> ( 1 ) خصير ؛ بىرضاى او منصب وزارت به خطير ابو على داد . حبيب السير ، 2 / 433 .